تبليغاتX
تنها دلیل زندگی

تنها دلیل زندگی

تو از اولم نبودی...! رفتم تا بیش ازین خاطرات صورتی با تو بودنم خاکستری نشود.

فردا اگر ز راه نمی آمد

فردا اگر ز راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانهٔ عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو

آن شب نگاه سرد سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت

گویی به عمق روح تو راهی داشت

لغزیده بود در مِه آیینه

تصویر ما شکسته و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقهٔ گندم بود

موهای من ، خمیده و قیری رنگ

رازی درون سینهٔ من می سوخت

می خواستم که با تو سخن گوید

اما صدایم از گره کوته بود

در سایه ، بوته هیچ نمی روید

ز آنجا نگاه خستهٔ من پر زد

آشفته گرد پیکر من چرخید

در چارچوب قاب طلایی رنگ

چشم مسیح بر غم من خندید

دیدم اتاق درهم و مغشوش است

در پای من کتاب تو افتاده

سنجاقهای گیسوی من آنجا

بر روی تختخواب تو افتاده

از خانهٔ بلوری ماهی ها

دیگر صدای آب نمی آمد

فکر چه بود گربهٔ پیر تو

کاو را به دیده خواب نمی آمد

بار دگر نگاه پریشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گوید

اما خموش ماند به روی تو

آنگاه ستارگان سپید اشک

سو سو زدند در شب مژگانم

دیدم که دستهای تو چون ابری

آمد به سوی صورت حیرانم

دیدم که بال گرم نفسهایت

ساییده شد به گردن سرد من

گویی نسیم گمشده ای پیچید

در بوته های وحشی ِ درد من

دستی درون سینهٔ من می ریخت

سرب سکوت و دانهٔ خاموشی

من خسته زین کشاکش درد آلود

رفتم به سوی شهر فراموشی

بردم ز یاد اندُه فردا را

گفتم سفر فسانهٔ تلخی بود

نا گه به روی زندگیم گسترد

آن لحظهٔ طلایی عطر آلود

آن شب من از لبان تو نوشیدم

آوازهای شاد طبیعت را

آن شب به کام عشق من افشاندی

ز آن بوسه قطرهٔ ابدیت را



فروغ فرخزاد
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 18:22 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


هوای بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــار

«دنیا ، دوستانم ، دشمنانم ، تو و خاک »

بسیار سپاسگزارم از به دنیا آمدنم .
خاکش را ، روشنایی اش و مبارزه و نانش را دوست دارم .
در حالی که می دانم اندازه ی فقرای دنیا را تا سانتیمترهایش
و مجهول نیست برایم چیزی
و می دانم که در مقابل خورشید ، دنیای من بازیچه ای بیش نیست
با این حال دنیا برایم ناباورانه بزرگ است .
می خواهم دنیا را بگردم
ماهی ها ، میوه ها و ستارگانی که ندیده ام
ببینم ...

حال آنکه
اروپا را تنها در نوشته ها و عکس ها گشته ام
وحتی یک نامه هم نگرفته ام در تمام عمرم
که مهر شده باشد تمبر نیلگونش در آسی.
من و بقال محله مان
هر دو تماما" ناشناخته ایم در آمریکا
با این همه
از چین تا اسپانیا و از دماغه ی امید تا آلاسکا
در هر مایل دریایی و در هر کیلومتر
دوست و دشمنی داریم .

دوستانی که حتی یک بار هم سلام -علیک نکرده ایم ...
ولی برای نان واحد ، آزادی واحد
و نیز یک آرزوی واحد
می توانیم بمیریم .
و نیز دشمنانی دارم که تشنه ام به خونشان
و تشنه اند به خونم .

قدرت من
در این دنیا تنها نبودنم است .
دنیا و انسان هایش -
سرّی در دلم و معمایی در علمم نیست .

آشکارا و بی واهمه
داخل صف مبارزه بزرگ شدم
و بیرون از این صف
تو و خاک
برایم کافی نیستید
حال آنکه تو به غایت زیبایی
و خاک هم گرم و زیباست !

نیمه یک سیب ما
و نیم دیگرش ، این دنیای پیر
نیمه یک سیب ما
و نیم دیگرش انسان هایمان
نیمه یک سیب تو
نیم دیگرش ، من
هر دوتایمان ...

"ناظم حکمت"
[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 9:18 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد
تو او را خراب کردی،
خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم،
تو دلم را شکستی،
عشق هر کسی را که به دل گرفتم،
تو قرار از من گرفتی،
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،
در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی
برای دلم امنیتی به وجود آورم،
تو یکباره همه را برهم زدی،
و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،
تا هیچ آرزویی در دل نپرورم
هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...
تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم
و به جز تو آرزویی نداشته باشم،
و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،
و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...

[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 23:50 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند


پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان


خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز


تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است

خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند


فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر


راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!


عرفان نظرآهاری



[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 13:54 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


قاصدک

قاصدك، شعر مرا از بركن...

           برو آن گوشه باغ ...

                                  سمت آن نرگس مست ...

                و بخوان در گوشش...

   و بگو باور كن یك نفر یاد تو را لحظه ای از یاد نخواهد برد...

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 1:48 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


کاش یادت نرود

كاش يادت نرود،

       روي آن نقطه ي پررنگ بزرگ،

                               بين بي باوري آدمها...

    يك نفرمي خواهد كه توخندان باشي...

                       نكند كنج هياهوي زمان بروم از يادت...

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 1:47 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


حادثه

گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی

گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی

فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی

گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

هر منزل این راه بیابان هلاک است

هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است

در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است

نقش تن ماریست که در خواب کمین است

در هر قدمت خار هر شاخه سر دار

در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار

گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا

گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

گفتم که نشانم بده گر چمشه ای انجا ست

گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست

گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز

داریوش

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 13:48 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


شمع خاموش ...!

آدمی وقتی به دنیا می گشاید چشم خویش

می خورد از هر کس و نا کس ، کنایه ، زخم و نیش

زنده بودن همچون شمعی روشنایی می دهد

وقت رفتن شمع ما خاموش و باقی زار و ریش

من چه گویم از عذاب زنده بودن ، درد ورنج

سعی کن قلبی نباشد بعد تو خاطر پریش 


[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 0:54 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


دیوانگی و عشق

زمانهای قدیم وقتی هنوز راه بشر به زمین باز نشده بود فضیلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت گفت : بیایید بازی کنیمٍ ،مثل قایم باشک!
دیوانگی فریادزد:آره قبوله ، من چشم میزارم!
چون کسی نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.
دیوانگی چشم هایش رابست و شروع به شمردن کرد:یک..... دو.....سه!
همه به دنبال جایی بودند تا قایم بشوند.
نظافت خودش را به شاخ ماه آویزان کرد.
خیانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به میان ابرها رفت و
هوس به مرکززمین به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کویر خواهد رفت ، به اعماق دریا رفت!
طعم داخل یک سیب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل یک چاه عمیق .
آرام آرام همه قایم شده بودند و
دیوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....!
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قایم کردن عشق خیلی سخت است.
دیوانگی داشت به عدد100نزدیک می شد
که عشق رفت وسط یک دسته گل رز و آرام نشست.
دیوانگی فریاد زد، دارم میام، دارم میام....
همان اول کار تنبلی را دید. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قایم شود!
بعدهم نظافت را یافت و خلاصه نوبت به دیگران رسیداما از عشق خبری نبود.
دیوانگی دیگر خسته شده بودکه حسادت حسودیش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
دیوانگی با هیجان زیادی یک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بیرون آمد، دستها یش را جلوی صورتش گرفته بود و از بین انگشتانش خون می ریخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
دیوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت:
حالا من چکار کنم؟ چگونه میتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نیست دوست من، تو دیگه نمیتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از این به بعد یارمن باش.
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.
واز همان روز تا همیشه عشق و دیوانگی همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 16:53 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


دلم تنگته


با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگته پر ازعشق و عادت، بدون حسادت ، دلم تنگتهگله بی گلایه، بدون کنایه ، دلم تنگتهپر از فکر رنگی ،یه جور قشنگی ، دلم تنگتهتو جایی که هیچکی ، واسه هیچکی نیست و ، همه دل پریشوندلم تنگه تنگه ، واسه خاطراتت ، که کهنه نمیشندلم تنگه تنگه ، برای یه لحظه ، کنار تو بودنیه شب شد هزار شب ، که خاموش و خوابند ، چراغهای روشنمنه دل شکسته،با این فکر خسته ، دلم تنگتهبا چشمایِ نمناک ، تر و ابری و پاک، دلم تنگتهببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگتهمثل این ترانه،چقدر عاشقانه ، دلم تنگتهیه شب شد هزار شب،که دل غنچه یِ ماه ، قرار بوده باشهتو نیستی که دنیا ، به سازم نرقصه ، به کامم نباشهچقدر منتظرشم ؟که شاید از این عشق ، سراغی بگیریکجا کی کدوم روز،منو با تمام ، دلت میپذیریمنه دل شکسته،با این فکر خسته ، دلم تنگتهبا چشمایِ نمناک ، تر و ابری و پاک، دلم تنگتهببین که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگتهمثل این ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته
[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 17:22 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


جدایی

نیمه شب آواره و بي حس و حال در سرم سوداي جامي بي زوال
پرسه اي آغاز كردم در خيال دل به ياد آورد ايام وصال
از جدايي يك دوسالي مي گذشت يك دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به ياد آورد اول بار را خاطرات اولين ديدار را
آن نظر بازي و آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازي مبهم و سر بسته بود چون من از تكرار، او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او هم نشين و همزبان شد با من او
خسته جان بودم كه جان شد با من او ناتون بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگي اينچنين آغاز شد دلبستگي
***********
واي از آن شب زنده داري تا سحر واي از آن عمري كه با او شد به سر
مست او بودم ز دنيا بي خبر دم به دم اين عشق مي شد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد گفت و گوها بين ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل گر گشايي چشم دل زيباست دل
گر تو زورق بان شوي درياست دل بي تو چون شام بي فرداست دل
دل ز عشق روي تو حيران شده در پي عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست مي دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تويي مخمور، خمارم بدان
با تو شادي مي شود غمهاي من با تو زيبا مي شود فرداي من
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوي دلت افسون شده
جز تو هر ياري به دل مدفون شده عالم از زيباييت مجنون شده
***********
بر لبم بگذاشت لب يعني خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر كس جز او در اين دل جا نبود
ديده جز بر روي او بينا نبود همچو عشقم هيچ گل زيبا نبود
خوبي او شهره آفاق بود در نجابت در نكويي طاق بود
روزگار...
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختي ما را نداشت
پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت بي گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر اين قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس
يار ما را از جدايي غم نبود در غمش مجنون عاشق كم نبود
بر سر پيمان خود محكم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من ديوانه پيمان ساده بست ساده هم آن عهد و پيمان را شكست
بي خبر پيمان ياري را گسست بي خبر ناگاه پشتم را شكست
آن كبوتر عاقبت از بند رست رفت با دلدار ديگر عهد بست
با كه گويم او كه همخون من است خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بين وصل او قسمت نشد اين گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به اين قيمت نشد...
************
عاشقان را خودشدلي تقدير نيست با چنين تقدير بد تدبير نيست
از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ، كم شدم
آخر آتش زد دل ديوانه را سوخت بي پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتي خوش گذر بعد از اين حتي تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بيرون كن ز سر ديشب از كف رفت ، فردا را نگر
آخر اين يك بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقي را دير فهميدي چه سود عشق ديرين گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آيد به رود ماهي بيچاره اما مرده بود
*************
بعد از اين هم آشيانت هر كس است

بعد از اين هم آشيانت هر كس است باش با او ، ياد تو مارا بس است...

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 14:3 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


یک شب یک روز

 

یک شب یک روز

یه شب یه روز یه ماه یه سال
یه عمره که میگردم بدحال
چو کبوتر بی پرو بال
میرم همه جا...
یه روز دیدم گم شد جونم
دور افتادم از آشیونم
بی خونمونم سرگردونم
بی او به خدا...
سلطان قلبم کجائی کجائی
رفتی که بر من به شادی گشائی
دروازه های بهشت طلائی
اما صد افسوس...
رفتی و برد از کفم زندگانی
عشق و امید مرا در جوانی
رفتی کجا ای که دردم ندانی
دردم ندانی...
قربون میرم اون خدا رو خدا رو
لطفش به هم میرسونه دلها رو
حل میکنه رحم او مشکلها رو
شکرت خدایا...
گذشته دیگه گذشته گذشته
این فتنه ها بازی سرنوشته
شکرت خدایا که حالا بهشته
کاشونه ما...
گذشته ها گذشت بیا
بیا که بگیم شکر خدا
که به هم رسوند دل ما را
شکرت خدایا...
اگه یه روز این آسمون
با من و تو شد نامهربون
نمونده امروز از غم نشون
شکرت خدایا...
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 1:41 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


انتظار

انتظار ...

             سکوت ...

                            دلتنگی ...

همه و همه دست به دست هم دادند تا من احساس کنم هیچ حرکتی ندارم.

حتی صدای تیک تاک ساعت هم مرا آرزده میکند.

چه میدانستم دلت با من نیست.وگرنه دلم را پیش دلت نمیفرستادم.

ولی باز همچنان

                             دلتنگی ...

             سکوت ...

انتظار...

میشود کار هر روز من!!
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 1:51 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:
این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می کند.
احمد شاملو
[ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ] [ 1:6 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


یک دعای زیبا

يك دعاي زيباBeautiful Prayer
از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني.
I asked god to take away my habit
God said, no
It is not for me to take away, but for you to give it up
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛
جسم هم كه موقت است.
I asked god to make my handicapped child whole
God said, no
body is only temporary
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است.
عطاكردني نيست، آموختني است.
I asked god to grant me patience
God said, no
Patience is a byproduct of tribulation
It isn't granted, it is learned
گفتم: مرا خوشبخت كن.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو.
I asked god to give me happiness
God said, no
I give you blessings
happiness is up to you
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند.
فرمود:
رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديک‌ترت مي‌كند.
I asked god to spare me pain
God said, no
Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me
از او خواستم روحم را رشد دهد.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني.
من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي.
I asked god to make my spirit grow
God said, no
You must grow on your own
But I will prune you to make you fruitful
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام.
I asked god for all things that I might enjoy life
God said, no
I will give you life, so that you may enjoy all things
از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد!
I asked god to help me love others, as much as He loves me
God said: Ahah, finally you have the idea

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 22:57 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


 کجایی سهراب 

و كجايي سهراب؟ آب را گل كردند،چشم ها را بستند و چه با دل كردند! واي سهراب كجايي آخر؟ زخم ها بر دل عاشق كردند،خون به چشمان شقايق كردند.. تو كجايي سهراب؟ كه همين نزديكي؛ عشق را دار زدند، همه جا سايه ي ديوار زدند.. واي سهراب كجايي كه ببيني حالا، دل خوش مثقاليست!! دل خوش سيري چند؟! صبر كن سهراب!! قايقت جا دارد؟؟؟.

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 0:24 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


اسرار ازل(شهریار)

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست

                                                    همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی تست

در دکان همه باده فروشان تخته است

                                                   آن که باز است همیشه در میخانه‌ی تست

دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز

                                                   زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی تست

ای زیارتگه رندان قلندر برخیز

                                                 توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌ی تست

همت ای پیر که کشکول گدائی در کف

                                                 رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی تست

ای کلید در گنجینه‌ی اسرار ازل

                                                 عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی تست

شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل

                                                  هر که توفیق پری یافته پروانه‌ی تست

همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست

                                                 همه بازش دهن از حیرت دردانه‌ی تست

زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد

                                                 چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی تست

ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان

                                                 شهریار آمده دربان در خانه‌ی تست
[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 0:10 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


اینجا ایران،صدای موفقیت

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 13:49 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد ، دل برد و نهان شد

هر دم به لباس دگر آن یار برآمد ، گه پیر و جوان شد

گاهی به تک طینت صلصال فرو رفت ، غواص معانی

گاهی ز تک کهگل فخار برآمد ، زان پس به میان شد

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق ، خود رفت به کشتی

گه گشت خلیل و به دل نار برآمد ، آتش گل از آن شد

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی ، روشنگر عالم

از دیده یعقوب چو انوار برآمد ، تا دیده عیان شد

حقا که همو بود که اندر ید بیضا ، می کرد شبانی

در چوب شد و بر صفت مار برآمد ، زان فخر کیان شد

می گشت دمی چند بر این روی زمین او ، از بهر تفرج

عیسی شد و بر گنبد دوار برآمد ، تسبیح کنان شد

بالجمله همو بود که می آمد می رفت هر قرن که دیدی

تا عاقبت آن شکل عرب وار برآمد ، دارای جهان شد

منسوخ چه باشد ؟ چه تناسخ به حقیقت ؟ آن دلبر زیبا

شمشیر شد و در کف کرار برآمد ، قتال زمان شد

نی نی که همو بود که می گفت انالحق ، در صوت الهی

منصور نبود آنکه بر آن دار برآمد ، نادان به گمان شد

رومی سخن کفر نگفته است و نگوید ، منکر نشویدش

کافر بود آن کس که به انکار برآمد ، از دوزخیان شد

مولانا جلال الدین محمد بلخی 

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 23:11 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


انسان

کسی «نمی خواست» کسی «نمی دید» کسی «عصیان نمی کرد» کسی «عشق نمی ورزید» کسی «نیازمند نبود» کسی «درد نداشت» و....

و خدا برای حرفهایش باز هم مخاطبی نیافت!

هیچ کس او را نمی شناخت ، هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست .

«انسان» را آفرید!

و این نخستین بهار خلقت بود.

دکتر علی شریعتی

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 23:4 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


مهرآفرینا

مهرآفرینا!

سجاده ام را به سمت قبله نیاز می گشایم

تا ذره ذره وجودم را به معراج

نگاهت، پرواز دهم

می ایستم به قامت دربرابرت تاعظمتت راسپاس گویم

به رکوع می روم تا بزرگی ات را به یاد بیاورم

و به سجده می افتم تا بر بندگی ام مهر عشق بزنم…

چه آرامش پایان ناپذیری در نگاه توست

چه لحظه های مهرافروزی در ذکر یاد ت…

پروردگارا! دستان دعایم را

به عرش الهیت برسان ،

دلم را به حلاوت دوستیت

و چشمان باران زده ام رابه دیدارت

نورانی گردان .

آپلود سنتر ایران تراک

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 1:29 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


یه وقت هایی

یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی
به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت
صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 1:25 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


چه کسی می خواهد من وتو ما نشویم

با من اکنون چه نشستنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخناز مهر من و جور تو نیست
سخناز تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباریاز غم
تو به لبخندیاز این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند                              حمید مصدق

[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 0:41 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


خداجو» با «خداگو» فرق دارد

حقيقت با هياهو فرق دارد

 

«خداگو» حاجي مردم فريب است

«خداجو» مؤمن حسرت نصيب است

 

«خداگو» بهر زر خواهان حق است

وگر بي زر شود از پايه لق است!

 

«خداجو» را هواي سيم و زر نيست

بجز فكر خدا,فكر دگر نيست

 

مرو هرگز ره ناپاك مردان

ز ناپاكان هميشه رو بگردان

 

اگر چه عيب باشد راستگويي!

ولي خواهم جز اين،راهي نپويي

 

اگر چه دزد،كارش روبراه است

ولي دزدي بكيش من گناه است

 

اگر دستت تهي شد،دل قوي دار

براه رشوه خواران پاي مگذار

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 0:47 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


فکر کن

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند

 

به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند:

 

"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد

 

به بچه هایی فکر کن که گفتند:

 

"مامان زود برگرد"، "بابا زود برگرد"و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند

 

به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند


و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند

 

به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه

 

رو به روی هم می ایستند

 

و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود


و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد

 

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،

 

ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،

 

سوگواری می کنم

 

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که:

 

آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،

 

و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،

 

گریه می کنم

 

 

به افراد دور و بر خود فکر کنید ...

کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،

 

فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،

 

در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید،

و یا در حق شما مرتکب اشتباه شده است

 

قدر لحظات خود را بدانید

 

حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها

 

خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛

 

زیرا اگر دیگر آنها نباشند،

 

برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

 

"دیروز"

گذشته است

 

و "آینده"

ممکن است هرگز وجود نداشته باشد

 

لحظه "حال" را دریاب

 

چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری

 

اندکی فکر کن

[ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 0:40 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


زندگی

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.

زندگی، بغض فـروخورده نیست.

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.

زندگی، شـــوق وصال یار است.

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.

زندگی، تکیه زدن بر یــار است.

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.

زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، كه چقدر شیـــرین است.

زندگی،خاطره یک شب خوش،زیر نورمهتاب،روی یک نیمکت چوبی سبز،ثبت درسینه است.

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.

زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 1:36 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


اندکی فکرکن

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.


        * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنچه جذاب است سهولت نيست، دشواري هم نيست، بلکه دشواري رسيدن به سهولت است .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

وقتي توبيخ را با تمجيد پايان مي دهيد، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر مي کنند، نه رفتار و عملکرد شما

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

سخت کوشي هرگز کسي را نکشته است، نگراني از آن است که انسان را از بين مي برد .

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *     

اگر همان کاري را انجام دهيد که هميشه انجام مي داديد، همان نتيجه اي را مي گيريد که هميشه مي گرفتيد .

       * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  

افراد موفق کارهاي متفاوت انجام نمي دهند، بلکه کارها را بگونه اي متفاوت انجام مي دهند.

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *    

پيش از آنکه پاسخي بدهي با يک نفر مشورت کن ولي پيش از آنکه تصميم بگيري با چند نفر .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

کار بزرگ وجود ندارد، به شرطي که آن را به کارهاي کوچکتر تقسيم کنيم .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

کارتان را آغاز کنيد، توانايي انجامش بدنبال مي آيد .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

انسان همان مي شود که اغلب به آن فکر مي کند .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

همواره بياد داشته باشيد آخرين کليد باقيمانده، شايد بازگشاينده قفل در باشد

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تنها راهي که به شکست مي انجامد، تلاش نکردن است .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

دشوارترين قدم، همان قدم اول است .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

عمر شما از زماني شروع مي شود که اختيار سرنوشت خويش را در دست مي گيريد .

     * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *    

آفتاب به گياهي حرارت مي دهد که سر از خاک بيرون آورده باشد .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است که شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد .

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *      

من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است.


    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

شهریاری که نداند شب مردمانش چگونه به
صبح میرسد
گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی
بسته است
مردمان من امانت آسمانند بر این خاک تلخ
مردمان من خان و مان من اند

کوروش بزرگ

   * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


باورها و هر آنچه از دیدگان اندیشه هایمان می گذرد را به زنجیر می کشند..

روز جهانی کوروش بزرگ، مردی که زنجیرها را پاره کرد، شاد و خجسته باد

    * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است
"کورش بزرگ"

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 1:27 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


بسوزم...

    چه اميد بندم در اين زندگانى
که در نااميدى سرآمد جوانى
سرآمد جواني و ما را نيامد
پيام وفايى از اين زندگانى

بنالم زمحنت همه روز تا شام
بگريم زحسرت همه شام تا روز
تو گويى سپندم بر اين آتش طور
بسوزم از اين آتش آرزو سوز

بود کاندرين جمع ناآشنايان
پيامى رساند مرا آشنايى؟
شنيدم سخن‌ها ز مهر و وفا،
ليک نديدم نشانى زمهر و وفايى

چو کس با زبان دلم آشنا نيست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو يارى مرا نيست همدرد،
بهتر که از ياد ياران فراموش باشم

ندانم در آن چشم عابد فريبش
کمين کرده، آن دشمن دل‌سيه کيست؟
ندانم که آن گرم و گيرا نگاهش
چنين دل‌شکاف و جگرسوز از چيست؟

ندانم در آن زلفکان پريشان
دل بى‌قرار که آرام گيرد
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گيرد؟
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 1:16 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


من چیستم ؟

من چيستم؟
افسانه‌اى خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده‌اى از عشوه نسيم
خشمى که خفته در پس هر زهر خنده‌اى
رازى نهفته در دل شبهاى جنگلى

من چيستم؟
فريادهاى خشم به زنجير بسته‌اى
بهت نگاه خاطره‌آميز يک جنون
زهرى چکيده از بن دندان صد اميد
دشنام زشت قحبه بدکار روزگار

من چيستم؟
بر جا زکاروان سبکبار آرزو
خاکسترى به راه
گم کرده مرغ در بدرى راه آشيان
اندر شب سياه

من چيستم؟
تک لکه‌اى ز ننگ به دامان زندگى
وز ننگ زندگانى، آلوده دامنى
يک ضجه شکسته به حلقوم بى‌کسى
راز نگفته‌اى و سرود نخوانده‌اى

من چيستم؟
لبخند پرملالت پاييزي غروب
در جستجوى شب
يک شبنم فتاده به چنگ شب
حيات گمنام و بى‌نشان
در آرزوى سر زدن آفتاب مرگ

دکتر علی شریعتی

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 1:12 ] [ غریبه آشنا ] [ ]


گاهی

گاهــــــی........ دلم برای خودم تنگ ميشود

 
 
گاهــــــی........ دلم برای باورهای گذشته ام تنگ ميشود
 

گاهـــــی.........دلم برای پاكيهای كودكانه ی قلبم ميگيرد

 
 
گاهــــــی .......دلم از رهگذرانی كه در اين
 
 
 
مسيـر بی انتها آمدند و رفتند ، خسته ميشود
 
 

گاهــــــی...... دلم از راهزنانی كه ناغافل دلم را ميشكنند
 
 
 
میگیرد

 
 
 گاهــــــی....... آرزو ميكنم ای كاش
 

دلــــــی نبود تا تنگ شود
 
 

تا خسته شود

 
 
تا بشكند ...!!!
 
 
 
.........
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 1:4 ] [ غریبه آشنا ] [ ]